۴۸. غزل خجالت

  

پس در آغاز  - روز خلقتمان -  اهل دريا شديم، آب شديم
دل سپرده به رقص ماهي ها،  غرق بازي و پيچ و تاب شديم

موج هايي حقير و سرگردان،  ساده و سر به زير و بي طوفان
گاه آسوده  گرم خوابي خوش،  گاه بيهوده در شتاب شديم

كم كمك چشم و گوشمان وا شد،  از زمين رو به آسمان كرديم
چشممان تا به آفتاب افتاد،  موج در موج التهاب شديم

بر و رويش قشنگ بود، قشنگ؛  زلف آشفته اش طلايي رنگ
ديدنش مست مستمان مي كرد،  آب بوديم... پس شراب شديم

جوششي در ميانمان افتاد،  هيجاني به جانمان افتاد
سرمان در هواي او پر شد،  بر سر موج ها حباب شديم

موج ها، ماهيان، خداحافظ!  آبي بي كران، خداحافظ!
دل به دريا زديم و رقص كنان،  راهي شهر آفتاب شديم

* * * 

راهمان سخت شد ولي ناگاه،  پايمان سست شد ميانه ي راه
آسمان سرد بود، لرزيديم؛  گرم ترديد و اضطراب شديم

سرد شد، يخ زديم... ابر شديم؛  تيره و ساكن و ستبر شديم
پي خورشيد آمديم اما،  روي خورشيد را حجاب شديم

ابرها ابر نيستند فقط،  صد هزار آرزوي يخ زده اند
اين كه باريده نيز باران نيست،  عاقبت از خجالت آب شديم

محمد مهدي سيار

  

/ 6 نظر / 7 بازدید
احمدی

سلام اقا عابدی ضمن ارزوی موفقيت ايا در رابطه با استعاره و جايگاه ان در اللهيات مطليبی خوانده يا نوشته ايد؟ ممنون ميشم راهنمايی بفرماييد

منوچهر

قربانت که زحمت کشيدی نظر دادی از مطالب وبلاگت استفاده کردم بعدا مفصلا نظراتم را خواهم گفت.

:: يوسف

جناب احمدي، درود بر شما؛ مطالبي كه به ذهنم مي رسيد خدمتتان ارسال كردم. خوشحال مي شوم با فعاليت هايتان در اين زمينه آشنا شوم. با سپاس

حالا چه ربطی داشت به تفکر استعاری؟

:: يوسف

يک ربط وثيقی!