Metaphorical Thinking : تفکر استعاری

در ديگر دنياها بگرديد، بنگريد، بشنويد و بپرسيد. سپس به دنياي خود باز گرديد و از مفهوم هاي تازه، راهي نو براي انجام كارهايتان بسازيد. چارلز هندی

80. مثال در مقاله
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٧ 

  

مثال آوردن کهن ترین شیوه در شرح نظر نویسنده و دفاع از آن است. مثال ها اغلب داستان بودند و در پایان داستان، نویسنده با عبارت هایی مانند «و این مثال بدان آوردم» و «این حکایت بدان گفتم» نظر خود را به کوتاهی ذکر می کرد. این شیوه از شدت تکرار در نوشته های کم مایه و انشاء مدرسه ها به کلیشه ای تبدیل شد که نویسندگان از آن پرهیز کردند و عبارت «نتیجه اخلاقی» که در پایان آن نوشته ها می آمد اشاره ای شد طنزآمیز به اینگونه نوشتن. البته این بدان معنی نیست که نویسنده خوش ذوقی نتواند این شیوه را در مقاله ای طنزآمیز به کار برد. منظور ما از مثال در این جا چیز دیگری است.

شاید بهترین راه برای نشان دادن مقاله ای خوب یا بد همان نشان دادن مقاله ای خوب یا بد باشد. به عنوان مثال برای نقد ترجمه بد چاره ای جز آوردن مثال هایی از آن ترجمه نیست. برای اثبات این که شهرداری به وظیفه خود عمل نمی کند، آوردن چند نمونه چشمگیر به مراتب بهتر از ردیف کردن وظیفه های قانونی شهردار است. کسی که سبک هندی را انحطاطی در شعر ایران می داند نباید چند اصل کلی انتزاعی برای شعر خوب ذکر کند و تنها ادعا کند که آن اصل ها در سبک هندی نقض می شود. باید مثال های گوناگون از شاعران این سبک بیاورد و نقض آنها را نشان دهد. مثال ها نیز نباید از ضعیف ترین شعرهای این سبک، بلکه از بهترین شاعران و معروف ترین شعرهای این سبک باشد. به گفته ویتگنشتاین در انتقاد از مکتبی باید به قوی ترین نقطه آن حمله کرد. 

مثال، حکمی انتزاعی و کلی را ملموس می کند و فهم و داوری خواننده را آسان. در آوردن مثال باید نکته هایی را رعایت کرد: (ادامه...)


کلمات کلیدی: ادبیات ، مقاله ، مثال ، ضیاء موحد
 
78. پشه (محمود درویش)
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ 

  

پشه ـ که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ـ ویران کننده است. به مکیدن خون بسنده نمی کند، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می کند. پشه تنها در تاریکی می آید. همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می دهد و وزوز می کند، و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید. هدف، خون شماست.

چراغ ها را روشن می کنی تا پشه را ببینی. ولی در گوشه ای پنهان می شود و از آن پس روی دیوار آرام می گیرد. آرام و صلح طلب. گویی دیگر تسلیم شده است. تلاش می کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی، ولی جا خالی می دهد و فرار می کند و بعد گویی که تو را مسخره می کند، با شماتت دوباره پیدا می شود. باز هم تلاش می کنی و شکست می خوری. با صدای بلند ناسزایش می گویی، اما اهمیتی نمی دهد. به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی: بخواب تا من هم بخوابم! گمان می کنی که قانعش کرده ای. چراغ ها را خاموش می کنی و می خوابی. ولی پشه که این بار خون بیشتری مکیده است، دوباره وزوز می کند، که آژیر اعلام حمله ای جدید است. و تو، درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی.

محمود درویشباز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی: در برابر پشه و بی خوابی. این بار با مطالعه. پشه امّا بر صفحه ای که می خوانی می نشیند، و تو در درون می خندی: بالاخره در تله افتاد. و کتاب را محکم می بندی: کشتمش... کشتمش! و هنگامی که کتاب را می گشایی تا پیروزی ات را جشن بگیری، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز. کتاب تو سفید است.

پشه ـ که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ـ نه استعاره است، نه کنایه و نه دو پهلوگویی. پشه حشره ای است که خون تو را دوست دارد. از فاصله بیست مایلی آن را بو می کشد، و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سرِ آتش بس وجود ندارد؛ جز یک راه:

 گروه خون ات را تغییر بدهی!