Metaphorical Thinking : تفکر استعاری

در ديگر دنياها بگرديد، بنگريد، بشنويد و بپرسيد. سپس به دنياي خود باز گرديد و از مفهوم هاي تازه، راهي نو براي انجام كارهايتان بسازيد. چارلز هندی

۴۸. غزل خجالت
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ 

  

پس در آغاز  - روز خلقتمان -  اهل دريا شديم، آب شديم
دل سپرده به رقص ماهي ها،  غرق بازي و پيچ و تاب شديم

موج هايي حقير و سرگردان،  ساده و سر به زير و بي طوفان
گاه آسوده  گرم خوابي خوش،  گاه بيهوده در شتاب شديم

كم كمك چشم و گوشمان وا شد،  از زمين رو به آسمان كرديم
چشممان تا به آفتاب افتاد،  موج در موج التهاب شديم

بر و رويش قشنگ بود، قشنگ؛  زلف آشفته اش طلايي رنگ
ديدنش مست مستمان مي كرد،  آب بوديم... پس شراب شديم

جوششي در ميانمان افتاد،  هيجاني به جانمان افتاد
سرمان در هواي او پر شد،  بر سر موج ها حباب شديم

موج ها، ماهيان، خداحافظ!  آبي بي كران، خداحافظ!
دل به دريا زديم و رقص كنان،  راهي شهر آفتاب شديم

* * * 

راهمان سخت شد ولي ناگاه،  پايمان سست شد ميانه ي راه
آسمان سرد بود، لرزيديم؛  گرم ترديد و اضطراب شديم

سرد شد، يخ زديم... ابر شديم؛  تيره و ساكن و ستبر شديم
پي خورشيد آمديم اما،  روي خورشيد را حجاب شديم

ابرها ابر نيستند فقط،  صد هزار آرزوي يخ زده اند
اين كه باريده نيز باران نيست،  عاقبت از خجالت آب شديم

محمد مهدي سيار

  


کلمات کلیدی: