Metaphorical Thinking : تفکر استعاری

در ديگر دنياها بگرديد، بنگريد، بشنويد و بپرسيد. سپس به دنياي خود باز گرديد و از مفهوم هاي تازه، راهي نو براي انجام كارهايتان بسازيد. چارلز هندی

78. پشه (محمود درویش)
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ 

  

پشه ـ که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ـ ویران کننده است. به مکیدن خون بسنده نمی کند، بلکه تو را وارد جدالی فرسایشی می کند. پشه تنها در تاریکی می آید. همچون هواپیماهای جنگی ویراژ می دهد و وزوز می کند، و صدایش را تنها بعد از اصابت هدف خواهی شنید. هدف، خون شماست.

چراغ ها را روشن می کنی تا پشه را ببینی. ولی در گوشه ای پنهان می شود و از آن پس روی دیوار آرام می گیرد. آرام و صلح طلب. گویی دیگر تسلیم شده است. تلاش می کنی با لنگه کفشت پشه را بکشی، ولی جا خالی می دهد و فرار می کند و بعد گویی که تو را مسخره می کند، با شماتت دوباره پیدا می شود. باز هم تلاش می کنی و شکست می خوری. با صدای بلند ناسزایش می گویی، اما اهمیتی نمی دهد. به آرامی و دوستانه با او وارد مذاکره می شوی: بخواب تا من هم بخوابم! گمان می کنی که قانعش کرده ای. چراغ ها را خاموش می کنی و می خوابی. ولی پشه که این بار خون بیشتری مکیده است، دوباره وزوز می کند، که آژیر اعلام حمله ای جدید است. و تو، درگیر جدالی جانبی با بی خوابی می شوی.

محمود درویشباز هم چراغ ها را روشن می کنی و در برابرشان مقاومت می کنی: در برابر پشه و بی خوابی. این بار با مطالعه. پشه امّا بر صفحه ای که می خوانی می نشیند، و تو در درون می خندی: بالاخره در تله افتاد. و کتاب را محکم می بندی: کشتمش... کشتمش! و هنگامی که کتاب را می گشایی تا پیروزی ات را جشن بگیری، پشه را نمی یابی و واژه ها را نیز. کتاب تو سفید است.

پشه ـ که نمی دانم نام دیگری دارد یا نه ـ نه استعاره است، نه کنایه و نه دو پهلوگویی. پشه حشره ای است که خون تو را دوست دارد. از فاصله بیست مایلی آن را بو می کشد، و هیچ راهی برای مذاکره با او بر سرِ آتش بس وجود ندارد؛ جز یک راه:

 گروه خون ات را تغییر بدهی!